خرید بک لینک

بسم الله

سلام خدمت همه دوستان عزیزم....

به مدد دوران تحصیل دبیرستان و دانشگاه با دختران "مذهبی" زیادی آشنا شدهxad ام که سال های تحصیل را با همه اعتقادات دینی گذرانده اند و راه کمک به جامعه و حفظ آرمان های دینی را در همان کار و دانشگاه و ... جسته اند و همان مسیری که همه می روند را، به همان سان یا با تفاوت هایی، در پیش گرفتهxad اند تا نشان دهند که اعتقاداتشان نه تنها مانع "پیشرفت" نیست، که حافظ آن نیز هست. از این میان عده زیادی مجردند و در بلاتکلیفی معیارهای ازدواج، و مبهم بودن مسیر پیش رو، و جست و جوی کار، و فکر کردن به مهاجرت و ...، عده ای متأهل xadاند و در پیمان با مردی که مانند آنxadها نمی اندیشد، و آنxadها را درک نمیxadکند و مانعی شده برای حفظ آرمانxadهایی که مدت زیادی را صرف رسیدن به آن کرده اند و این دسته دوم نیز گاهی برای مقابله تلاش می کنند و گاهی با حسرت و اندوه مدارا می کنند و گاهی تصمیم به پایان این رابطه می گیرند. در کنار این دو دسته، دسته سومی هم هستند از زنانِ متأهلِ کامرواییِ که همسرشان از بیهودگیِ در خانه ماندنِ آنxadها باخبر است و به خوبی درک می کند که "تنها" راه موفقیت و بهروزی، و سعادت و خوشبختی این بانوان آن است که با حجاب و نماز و روزه و ... در فعالیت های اجتماعی حضوری فعال داشته باشند و الگویی باشند برای همه دختران مذهبی متفکر مدرن.

من نیز زمانی در دسته اول بوده ام و از قرار گرفتن در دسته دوم ترسیده ام، من نیز زمانی زندگی آرمانی خود را در قرارگیری در دسته سوم دیده ام. اما ... اما حالا با همه وجود ایمان آورده ام که ما دختران "مذهبی" تحصیل کرده این جامعه، که درست به اندازه "غیر مذهبی" هایش مدرن هستیم، از اساس راه را اشتباه آمده ایم. ما هدفِ بودنمان و وظیفهxad ی خودمان را به درستی نفهمیده ایم. علت تحصیل ما شاید تنها تفاوتش با دیگران آن بوده که نشان دهیم دین دست و پایمان را نبسته، علت کار ما موفق نشان دادن مذهبی ها بوده. کمتر به خودمان فکر کرده ایم، کمتر به الگوهایی که در آن اسیر شده ایم شک کرده ایم.

من، هرچند هنوز خود راه صحیح را آن گونه که باید نیافته ام، اما نیاز دیده ام تا آن اندکی را که یافته ام با دوستانِ دسته اولی ام، که هنوز برای کسب آگاهی فرصت بیش تری دارند، درمیان بگذارم. و فرصتی را نشان دسته دومی ها دهم که به خوب شدن حالشان کمک کند، و تلنگری به دسته سومی هایِ "خوشبخت" بزنم که بدانند اگر از قضا افکارشان با شرایط زندگی جور درآمده به معنای درستی همه افکارشان نیست، که بدانند وظیفه اصلی و دلیل حیاتشان چیزیست که باید درجه اول اهمیتشان باشد و اگر توان و امکان رسیدگی به باقی موارد را دارند، آن را استعدادی بدانند که به خاطرش مورد محاسبه قرار خواهند گرفت.

همه این ها را گفتم تا غرضم را از انتشار پست پیش بیان کنم. داستان از این قرار بود که در جست و جوی آن چه که خودم باید بدانم، اخیراً وب نوشتی یافتم از زنی که مشابه بسیاری از ما قصد تغییر دنیا را داشته، زنی که با رتبه ای 2 رقمی در دانشگاه تهران درس خوانده و دنبال نشان دادن موفقیت های زن مسلمان چادری بوده، زنی که پس از ازدواج در دسته دوم جای می گیرد. او پس از 14 سال از راهی که خود رفته پشیمان می شود و نیت بازگشت می کند. حال که خدا عنایت کرد و مرا با این نوشته ها آشنا کرد، لازم دیدم تا به دوستانم که اینجا می آیند نیز پیشنهاد دهم و عمیقاً عمیق درخواست کنم تا حتی اگر به طور کامل با افکار من و یا آن نویسنده موافق نیستند، همانند یک رمان از اولین پست اسفند 91 تا آخرین پست فروردین 95 بخوانند و بعد تصمیم بگیرند که کجاهایش درستند و قابل پذیرش، و کجاها نه. پست قبل از وب نوشتِ «تو فقط لیلی باش» را، به عنوان معرفی نویسنده آن و شرحش بر راهی که رفته، بخوانید.


بانو

برچسب: راهی که رفته ایم, نویسنده: مهراد حسینیان تاريخ: سه شنبه 13 مهر 1395 ساعت: 12:41

صفحه بندی